
به گزارش گروه روی خط رسانه های خبرگزاری برنا؛ داستان غمانگیز یک معتاد ولگرد، چه پیامی میتواند داشته باشد؟ من قربانی سرنوشت هستم. سرنوشت شومی که در آن، قبل از تولد به دام موادمخدر افتادم. مادرم معتاد بود و مرا معتاد به دنیا آورد. او تاوان یک عشق نافرجام خیابانی را با آن درد بیدرمان و در آتش بلایی خانمانسوز پرداخت کرد. خودش برایم گفته بود که عاشق مردی زندار شده بوده که همسن پدرش بوده است. او برای رسیدن به خواسته دل خود از داروندار خود و حتی پدر و مادرش میگذرد. مادرم فکر میکرد میتواند با سختیهای این عشق خیالی بسازد. ولی او زمانی فهمید که طعمه هوسهای پدرم شده که توسط شوهر و هوویش به موادمخدر معتاد شده بود. هنوز به مدرسه نرفته بودم که پدرم فوت کرد و همسر اولش من و مادرم را از خانهشان بیرون کرد. به خانه پیرزنی رفتیم که توزیع کننده موادمخدر بود. روزها همراه مادرم از خانه بیرون میزدیم و تا شب سر چهارراه گدایی میکردیم.
از همان دوران حرفهای صاحبخانه عذابم میداد. او به مادرم میگفت: ای کاش این بچهات دختر بود تا دل مردم بیشتر بهدرد میآمد. با این حرف تصور میکردم مادرم که تنها پشتوانهام بود، دوستم ندارد. گدایی حرفهای را از مادرم یاد گرفتم و پولی را هم که از این راه در میآوردیم، پای بساطمان دود میکردیم و به هوا میفرستادیم. بزرگتر که شدم به توزیع موادمخدر روی آوردم. وضعمان کمی بهتر شده بود. مادرم اسمم را برای مدرسه نوشت. اما معلمهایم از حالات و رفتارم فهمیدند معتاد هستم. مدرسه را ول کردم و چند سال گذشت. مادرم هم خیری از عمر خود ندید و فوت کرد. بعد از مرگ او، من آواره و سرگردان شدم. مأموران کلانتری ۳۸ مرا دستگیر کردهاند. قیافه تابلوی من داد میزند که خلافکار هستم. البته دوست ندارم این طوری باشم و نقشی هم در انتخاب این بدبختی نداشتهام.
اگر مادرم اشتباه نمیکرد، شاید الان به این حال و روز نمیافتادم. وقتی میبینم رهگذرها در پیادهرو از من فاصله میگیرند و با ترحم و گاهی هم تحقیرآمیز نگاهم میکنند، دلم میگیرد. دلم برای خودم میسوزد